منو سایت
تاريخ:هشتم دی 1387 ساعت 08:45   |   کد : 236
مقاله
آموزه اي براي زمانه نتواستن ها: نگاهي به نون و القلم جلال
منتشر شده در مجله راه

منشرشده در نشريه تحليلي فرهنگي راه. شماره 7+30. پايان آذر 1387. صص 43-41.


در باب رابطه جلال آل احمد با دیانت نظرات متناقضی طرح شده است. برخی با اتکا به پیشینه مذهبی جلال، خسی در میقات، نامه وی به امام خمینی و برخی جملات پراکنده دیگر (از جمله پاسخ وی به نقد جمال زاده بر مدیر مدرسه)، دینداری وی را محرز دانسته اند و خواسته اند که از وی پیشوایی برای ادبیات دینی در ایران بسازند. در مقابل، به همان اندازه و حتی بیشتر، می توان از رفتارهای جلال و عقاید وی شاهد آورد که حداقل ارتباط را با دینداری نشان می دهد. نحوه ازدواج او، رجحان یک گیلاس مشروب با رفقا بر پست گرفتن در دولت مصدق، سرخوردگی از سخت گیری پدر و شورش بر او و عقاید او، رفتارهای جنسی خلاف مذهبی ذکر شده در سنگی بر گوری، و اعلام مخالفت های علنی با آموزه های دینی که در برخی از متون وی از جمله نون و القلم (در باره انتظار) ذکر شده، شاهدی بر آن است.

در این متن، قصد ما بر آن است که از منظر اندیشه دینی (ونه رفتار دینی) به جلال بنگریم و نشان دهیم که نظریه سیاسی جلال (که در نون و القلم بیان شده)، عمیقا بازتابی از ادبیات شیعی است و کمتر اثر ادبی را (پیش و پس از انقلاب) می توان یافت که اینهمه متاثر از دو آموزه انتظار فرج و شهادت باشد.

*******

جلال آل احمد در معرکه آراء و کشاکش نظریه ها زندگی می کرد. دورانی که هر روز پرچم تازه ای بلند می شد و راه تازه ای در فضای سیاسی پیش پا گذاشته می شد. یک روز حزب توده به نمایندگی کمونیسم جهانی، اقبال پیدا می کرد و جلال نیز در همان دوران به عنوان هوادار و فعال در حزب و در ارگان آن فعالیت می کرد. تا آنکه ماجرای نفت شمال رخ نمود و همگان دیدند که شعارهای ضدیت با استعمار فقط تا آنجا مقبول است که پای آمریکا در میان است و وقتی شوروی طالب نفت شمال ایران می شود، موازنه مثبت مطرح می شود.

دوره ای دیگر، نهضت ملی شدن صنعت نفت است و اقبال به مصدق به عنوان یک رهبر ملی. اما جلال پس از ماجرای نهم اسفند 31 (که کمرش در حمله توده ای ها مووف شده بود) و نیز سهم خواهی های ملیون و اختلافات در آن دوران، سیاست به معنای قدرت را به کناری نهاد، تا آنجا که حتی ماجرای کودتا را چند روز بعد شنید.

اما ماجرای اصلی پس از کودتا، و زمانی رخ داد که محمدرضا پهلوی، سرخوش از شکست رهبر کهنسال مقاومت و با پشتگرمی آمریکا، هر نوع مخالفتی را سرکوب می کرد و استبداد تازه ای را بنا می گذاشت. شاه جوان با استفاده از ساواک نوپا و بنیاد کهن استبداد، دستاوردهای مشروطیت را با قانون و بی قانون، بر باد می داد. و آنانکه دل در اعتلای ایران داشتند، اکنون چه می توانستند بکنند جز مخالفت و مقاومت، و نامه نگاری و مخالفت های بر پایه قانون. و حکومت این اندازه را هم مدارا نداشت و لذا مقاومت ها به زندان منتهی می شد و راه های مخالفت قانونی به تدریج بسته می شد.

اما اندیشه سیاسی در ایران دهه چهل فقط انسداد سیاسی را می دید و راه چاره ای نمی یافت. مبارزه مسلحانه راه حل انتهای دهه بود و انقلاب اسلامی متعلق به دهه بعد. در سال های پس از کودتا، راهی دیده نمی شد. و «نون والقلم» محصول این دوران است، دورانی که مشت های آسمان کوب قوی واشده و همه علم های مبارزه سرنگون شده، برخی به اشتباه کاری های داخلی و برخی با دخالت ها و وابستگی های خارجی.

جلال البته راه های بر پایه مبارزه مسلحانه را نیز نمی پسندد. او بعدها در پاسخ به نامه یکی از شاگردانش (اصغر شیرازی) می گوید که وضعیت فعلی به گونه ای است که چیزهایی را به شاگردانش می آموزد و آنها وارد سیاست می شوند (و حکومت رفتارهای آنها را تحمل می کند و مبارزه آنها به زندان و اعدام ختم می شود) و بعد جلال باید جنازه آنها را تحویل بگیرد. و او این را نمی خواهد. یعنی این وضعیتی است که او طلب نمی کند. این نه به معنای نفی شهادت است، بلکه ورود بی تامل در سیاست را نمی پذیرد، رفتاری که بسیاری از مبارزین دوران بعد داشتند.


در هر حال، آن دوران، دورانی است که راه چاره ای دیده نمی شد و جلال از دل سنت و برآمده از نگاه دینی، چاره ای پیش پا می گذارد: شهادت. راهی که انقلابیون در دهه پنجاه نیز به آن می رسند. اما جلال در استیصال دوران پس از کودتا، آن را می یابد. خود او در مصاحبه ای در باره آن می گوید: «من آنجا (در نون و القلم) بازگشتی به سنت خواستم بکنم و زمان حال را در سنت بیاورم. و بعد من می خواستم یک مساله ای را در آنجا توضیح دهم: مساله شهادت را. ... مساله شهادت به نظر من مفهومش را از دست نداده است...و هنوز مسلط است. ما از وقتی که ول کردیم شهید شدن را و قناعت کردیم به شهیدنمایی، کار خراب است... البته مطلب زمینه اش بر تجربیات خصوصی زماننا هذا است.... عده ای بلند شدند رفتند هندوستون که برگردند و آزادی را برای ما سوغات بیاورند... برای این کتاب من یک دوره تفسیر قران دیده ام، خیلی ساده.» (ارزیابی شتابزده، ص72) و در سال چهل و سه هنوز آن راه را می پسندید: «اما برای نون و القلم (من به سادگی بگم) هنوز ارزش بیشتری از خیلی کارهام قائلم» (همان، 94)

جلال در نون و القلم می گوید که چگونه می توان قدرت نداشت اما مبارزه کرد. اساس داستان برگرفته از جنبش نقطویه در دوران صفویه است اما قصد اصلی جلال، تعریضی به جنبش کمونیستی آن دوران و حزب توده (به تعبیر جلال، «شکست اون دستگاه و زمان و حقه بازی ها») است که به وقت لزوم پااندازی اصحاب قدرت را هم می کرد و به زبان داستان، زنان حرمسرا را برای دربار هند تحفه می برد (که استعاره ای است از تلاش حزب توده برای واگذاری امتیاز نفت شمال به دولت شوروی). و اما در سطح دیگری، راهی است تازه برای مبارزه در ایران.


نون و القلم (که در سال 40 نوشته شده)، شرح سر برآوردن و افول قلندران است در یک حکومت پادشاهی. قلندران همه سر سپرده «شخص واحد» (تراب ترکش دوز) بودند. «
آداب واعتقادهای اين قلندرها از اين قرار بود که مرکز عالم خلقت را «نقطه» می دانستند و همه ی تکليف های شرعی را از دوش مردم برداشته بودند و ميان خودشان به رمز و کنايه حرف می زدند و حروف ابجد را مشکل گشاتر از هر طلسمی می دانستند و به جای «بسم الله» می گفتند «استعين بنفسی» و به جای «لااله الا الله» می گفتند «لااله المرکب المبين» و خيال می کردند اسم اعظم را گير آورده اند و... گرچه شايد بوی کفر بدهد . اما خلاصه اعتقادشان اين بود که به جای پرستيدن خدايی که در آسمان ها است و احتياجی به نماز و روزه ی آدم های مافنگی ندارد و همه ی دعا ثناها، بشر خاکی را بپرستيم تا شايد از اين راه يک خرده بيشتر بهش رسيده باشيم و احتياجاتش را يک کمی بيش تر برآورده باشيم.»

کارگزاران حکومت برای رفع چشم زخم از پادشاه، تصمیم می گیرند پایتخت را رها کنند و به قلندران بسپارند و به «قشلاق همایونی» بروند. قلندران شهر خالی را تصرف می کنند و در این توهم که حکومت را شکست داده اند، آداب تازه (و عادلانه ای) برای حکومت وضع می کنند و البته در این میانه ناگریز از استفاده از زور هستند و همه روش های حکومت های دیگر را پیش می گیرند. و بالاخره با ناراضی کردن مردم و اشراف و توطئه ستون پنجم دشمن در شهر، کاری از دست دستگاه توپ ریزی آنها نمی آید و لشکر پادشاه (که با واگذاری بخشی از کشور به همسایه جنوبی، توپ های قدرتمندی در اختیار دارد) شهر را محاصره می کند و قلندران چاره ای جز گریز به هند ندارند و برای تحفه به دربار هند، از میان حرمسرای شاهی چند نفری را دست چین می کنند و داستان قلندران پایان می گیرد.

اما شخصیت اصلی داستان، دو میرزا بنویس هستند به نام های میرزا اسدالله و میرزا عبدالزکی. ایندو در جریان یک اتفاق، با حسن آقا از بزرگان قلندریه مرتبط می شوند و سپس به اجبار درگیر در فعالیت های قلندران می شوند و قضاوت را و ثبت و ضبط سلاح و آذوقه را بر عهده می گیرند. با فرار قلندران، میرزا عبدالزکی هم با آنها می رود، اما میرزا اسدالله (که به نوعی بیان کننده نظرات جلال است) می ماند و این تمام ماجرا است.

میرزا اسدالله هم در زمان ورود به حکومت قلندران و هم در هنگام فرار قلندران، نظرات خود را در باره ایده خود بیان می کند و ما در این متن، به اختصار آن را می آوریم و البته فهم درست آن منوط به قرائت نون والقلم است.


وقتی «تراب کوی حق» از دو میرزا بنویس دعوت می کند که آنها را «دست تنها نگذارند»، میرزا اسدالله به سختی می پذیرد. او در مخالفت خود برای ورود به حکومت می گوید: «من از آن هايی نيستم که هرکاری پيش دست شان آمد ، می کنند. برای من مبنای هر عملی ايمان است. اصول است. اول اعتقاد ، بعد عمل . قصد قربت را که لابد شنيده ايد ؟ اگر ديگران فقط آداب مذهبی را با قصد قربت به جا می آورند من در هرکاری بايد قصدم قربت باشد . در حالی که من اصلا نمی دانم شماها چه به سر داريد . البته تکفيرتان نمی کنم ، اما بهتان مومن هم نيستم . در چنين وضعی از دست من چه کاری ساخته است؟» و می گوید: «وقتی تو مرا به کاری دعوت می کنی که کم و کيفش برايم روشن نيست ، می خواهی دورانديشی هم نکنم ؟ فرض کنيم که من ترسو؛ اما چه غرض از کاری که موفقيتش مشکوک است؟ جز يک خونريزی تازه؟ از همه اين ها گذشته، گفتم که من مبنای ايمان شما را ندارم و تو بهتر از من می دانی که فقط در راه يک ايمان می شود چشم بسته قدم گذاشت.»

و می گوید: «گيرم که اين حضرات بردند و به حکومت هم رسيدند ، تازه به نظر من هيچ اتفاق جدی نيفتاده . رقيبی رفته و رقيب ديگر جايش نشسته . می دانيد ، من در اصل با هر حکومتی مخالفم . چون لازمه ی هر حکومتی ، شدت عمل است و بعد قساوت و بعد مصادره و جلاد و حبس و تبعيد . دوهزار سال است که بشر به انتظار حکومت حکما خيال بافته . غافل از اين که حکيم نمی تواند حکومت بکند ، سهل است ، حتی نمی تواند به سادگی حکم و قضاوت بکند . حکومت از روز ازل کار آدم های بی کله بوده . کار اراذل بوده که دور علم يک ماجراجو جمع شده اند و سينه زده اند تا لفت و ليس کنند . کار آدم هايی که می توانند وجدان و تخيل را بگذارند لای دفتر شعر ، و به ملاک غرايز حيوانی حکم کنند ، قصاص کنند ، السن بالسن ، تلافی ، کيفر ، خون ريزی و حکومت . در حالی که کار اصلی دنيا در غياب حکومت ها می گذرد . در حضور حکومت ، کار دنيا معوق می ماند . هر مشکلی از مشکلات بشری ، اگر به کدخدا منشی حل نشد و به پادرميانی حکومت کشيد ، زمينه ی کينه می شود برای نسل های بعدی.»

و در پاسخ به اینکه « حرف هايت بوی ناگرفته و بوی وازدگی می دهد»، می گوید: « نجابت واماندگی از دو مقوله مختلف است. آدم وامانده قدرت عمل ندارد . اما نجيب کسی است که قدرت عمل داشته باشد و کف نفس می کند.»


میرزا اسدالله به دنبال معصوم می گردد، و معتقد است: «قدرت حق در کلام شهداست . به همين دليل من تاريخ را از دريچه ی چشم شهدا می بينم . از دريچه ی چشم مسيح و علی و حلاج و سهوردی . نه از روی نوشته ی زرنگار حکمای رسيده که انوشيروان آدمی را عادل نوشته اند با آن همه سرب داغ که به گلوی مزدکی ها ريخت.» جستجوی معصوم او را به امام زمان می کشاند، اما «من از آن هايی نیستم که به انتظار امام زمانند برای من هرکسی امام زمان خودش است . مهم اين است که هر آدمی به وظيفه ی امامت زمان خودش عمل کند . بار امانت پعنی همين.»

ميرزا اسدالله آرمان گرایی خود را چنین بیان می کند: «اين وضع را من نساخته ام . کسی هم که ساخته به ميل من نساخته . من از اصل اين دنيا را با اين وضع قبول ندارم ، نه اين ور سکه اش را ، نه آن ورش را . دنيای من آن قدر پست نيست که پشت و روی يک سکه جا بگيرد . دنيای من تا به حال ، فقط در عالم خيال ، واقعيت پيدا کرده . اين است که زندان و دوزخ و بهشت برايم فرقی نمی کند . من هرجا باشم . و در هر حال ، فقط به خيال خودم زنده ام.» و می گوید: «نفرت دارم . بدجوری هم دارم .من نفس نفرتم . نفس نفی وضع موجودم . و ناچار بايست نفس قيام هم باشم .»

اما در نهایت و بعد از این محاجه طولانی، تن را بدهکار می داند: «اگر این تن بدهکار نبود ، بدهکار اين همه نعمتی که حرام می کند ، چه راحت می شد کنار نشست وتماشاچی بود و خيال بافت و به شعر و عرفان پناه برد . اما حيف که جبران اين همه نعمت به سکون ممکن نيست . اين هوا ، اين دوستی ، اين دم ، پسرم حميد ، و قاليچه ای که حاشيه اش بافته شده ؛ جبران هرکدام از اين نعمات را بايد به عمل کرد . نه به سکون . سکون و سکوت ، جبران هيچ چيز را نمی کند . تو آقا سيد ، طبعا اهل عملی و به دنبال ماجرا . خوشا به حالت ! و تو حسن آقا ايمان داری . و چه بهتر ازاين ! اما من در حالی بايد عمل کنم که... با علم به اين که هيچ دردی از دردهای روزگار را دوا نمی کنيم» و وارد جریانی می شود که از ابتدا آن را شکست خورده می داند و به کمک قلندران می شتابد و روزی صد بار قضاوت می کند، حکم مصادره اموال مردم را می دهد و در نهایت فرمان تیر هم می دهد.

در گفتگوی بعدی، وقتی همه قلندران آماده فرار هستند، میرزا اسدالله می ماند و چنین استدلال می کند: « من حالا می فهمم که چرا کسی تن به شهادت می دهد . چون بازی را می بازد . و فرار هم نمی تواند بکند . اين است که می ماند تا عواقب باخت را تحمل کند . وقتی کسی از چيزی يا جايی فرار می کند ، يعنی ديگر تحمل وضع آن چيز يا آن جا را ندارد . و من می خواهم داشته باشم . برای من تازه اول امتحان است.» و در پاسخ قلندران که می گویند «اين فرار هم يک نقشه است . آمادگی برای بعد است. يک نوع مقاومت است»، می گوید: «نه فرار مقاومت نيست . خالی کردن ميدان است. کسی که فرار کرده از خودش سلب حيثيت می کند . حتی در يک بازی يا بايد برد يا بايد باخت . صورت سوم ندارد . معامله ی بازار که نيست تا دلال وسطش را بگُيرد . معامله ی حق و باطل است.

نظریه شهادت از نظر میرزا اسدالله چنین است: «برای من موثرترين نوع مقاومت در مقابل ظلم ، شهادت است . تا وقتی حکومت با ظلم است و از دست ما کاری برنمی آيد، حق را فقط در خاطره ی شهدا می شود زنده نگه داشت. درست است که شهادت دست ظلم را از جان و مال مردم کوتاه نمی کند ، اما سلطه ی ظلم را از روح مردم می گيری . مسلط به روح مردم خاطره ی شهدا است ، و همين است بار امانت. مردم به سلطه ی ظلم تن می دهند ، اما روح نمی دهند . ميراث بشريت همين است . آن چه بيرون از دفتر گنديده ی تاريخ به نسل های بعدی می رسد ، همين است.»


آنچه جلال به نسل خود می آموزد، و تا آخر عمر خود بدان پایبند است و عمل هم می کند، مبارزه است، آرمان گرایانه و بر اساس نفی وضع موجود و برگرفته از ایده انتظار. و در مبارزه، جز برد یا باخت راه سومی وجود ندارد و وقتی نمی توان در مقابل حکومت ظلم کاری کرد، تنها شیوه مبارزه، از جان گذشتن است و شهادت. جلال نمی گوید که این ایده را چگونه یافته است و تنها مراجعه به قران و خواندن یک دوره تفسیر قران را برای آن بیان می کند، اما این نگاه، که تماما در انقلاب اسلامی نیز توسط امام خمینی بکار رفت، ایده ای است برگرفته از عاشورا و نگاهی کاملا شیعی است، شیعه انقلابی.

آدرس ايميل شما:  
آدرس ايميل دريافت کنندگان